شهاب الدين احمد سمعانى
301
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مىگفتندى ؛ راست كه قدم آدم در عالم آمد ، كركس گفت : بدرود باش كه مردى در عالم آمد كه مرا از هوا فرود آرد و ترا از قعر دريا برآرد . و لايق است به اين حكايت 76 ، كه وقتى كركس با اشترى گفت : آن چيست كه تن در دادهاى تا كودكى ترا به ماهارى 77 از اينسو و زان سو مىكشد ؟ گفت : معذورى كه ترا كار با مردگان افتاده است و مرا با زندگان . اى درويش از آن كركس ترس ، كه او قدم در ميدان نهد و گويد : هر چه باداباد . شعر اكرّ على الكتيبة لست ادرى * احتفى كان فيها ام سواها روز بدر يا 78 روز احد عمر بن خطاب و برادر او زيد يك زره داشتند ، زيد گفت : اى برادر تو زره درپوش تا اگر كارى بود مرا بود . عمر گفت : به من چه گمان مىبرى ، اگر چنان است كه ترا بايد كه شهيد گردى ، مرا نيز مىبايد . هر دو زره بينداختند و برهنه در كارزار شدند . اين حديث سوختگان است نه حديث خويشتن ساختگان . آتش سوختهاى خواهد 79 تا در وى آويزد ، آن جرم نور و روشنكنندهء شب ديجور و ميزبان موسى كليم و نرگس ابراهيم خليل سوخته خواهد ، اگر هزار ديباى قيمتى پيش سنگ و آهن بدارى ، آتش در وى نياويزد ، زيرا كه رعونت رنگ دارد 80 ؛ و اگر جامهء نو به يارى فايده نكند ؛ زيرا كه بوى هستى دارد . از پردهء توارى به صحرا مىآيد و شرارات مىاندازد ، و چون محرم نمىبيند سر مىدركشد تا آنگه كه سوختهء خود بيابد كه در وى آويزد و عالمى روشن كند . همچنين آتش محبّت در هيچ توانگر خويشتن بين و سلطان گردنكش نياويزد ، در آن سوخته آويزد كه اگر به حكم آزمايش انگشتى بر نقطهء دلش زنى از سوختگى فروريزد 81 . آنگه اين سوخته بايد تا نيك آيد ، اگر از ديباى روم و بغدادى كنى نيك نيايد ، و گر از جامهء نو سازى ، آتش به تكلّف در وى گيرد . خرقهء فرسوده بايد ميان / a 99 / هست و نيست بمانده ، ميان محو و اثبات سراسيمه و متحيّر ببوده ، ابتدايش در آستانهء عدم مىاندازد و قوام اجزاش بر جاى مىدارد ، گوشمال روزگار يافته ، پايمال 82 ايام شده . آن خرقه را به يارى و پاك بشويى ، آنگه آتش در وى زنى تا در اجزاى او عمل كند و سوخته گردد ، پس بار گران بر وى نهى و در صوان محكم نگاه دارى ، و آتش به زفان حال مىگويد : سوختهء من است ، روزى بيايد كه افروختهء من شود . اى آتش نورانى اين